تبليغاتX
راهی برای رهایی - جشنی برای طلاق،جدایی،دلتنگی

راهی برای رهایی

روزنوشتهای اعضای "راهی"

یادم نیست چندمین روز تعطیلات سال نو بود که "مرجان "زنگ زد ،برای تبریک عید هر بار که زنگ می زنه ،آهنگ صداش سر حال تر از قبله و با خوشحالی خبر می ده که تونسته بدون کابوس یکی دو ساعتی بخوابه...

مرجان ،از معدود مراجعینی بود که تصویر اولین نگاهش خیلی خوب تو ذهنم حک شد،نگاهی نگران،ناامید،پر از درد،رنج وتلخی،دختری که دقیقاً هم سن خودم بود ولی با دو تا بچه زمانی که من هنوز تصویری از زندگی مشترک نداشتم.

وقتی حرف می زد نگاهش به در بودومنتظربود هر لحظه شوهرش از راه برسه،می گفت اجازه نداره تنهایی وبدون اجازه ی شوهرش بیرون بره،با کمک خواهر شوهرش تونسته بودبیاد موسسه ومی خواست بدونه ما می تونیم براش کاری کنیم .شوهرش معتادبود،شیشه و کراک می کشید،شکاک بود ومدام تصور می کرد،مرجان با همه ی مردهای اطراف رابطه داره.

 

کتک زیاد خورده بود ولی هیچ وقت پزشکی قانونی نرفته بود و مثل خیلی از زنهای دیگه هیچ شاهدی برای ضرب و شتم نداشت "هیچ کس دوست نداره،وقتی کتک می خوره،تحقیر می شه و فحش می شنوه ،چشمهای غریبه شاهد باشه" این استدلال همه زنایی که مثل مرجان بارها کتک خوردن وهر بار بیشتر سعی کردن تا از دیگران پنهان کنن.

قهرهای مکررش فایده ای نداشته وهر بار با دخالتهای اطرافیان مجبور شده بود آشتی کنه. انقدراز همسرش می ترسید که جرات نداشت شکایت کنه وبدون وکیل دادگاه بره،وقتی من گزارش پرونده اش را در جلسه هفتگی خوندم،همه پذیرفتن که مرجان باید وکیل داشته باشه. با انتخاب وکیل ،پرونده ی مرجان با روند خوبی در دادگاه پیش می رفت اما مرجان نتونست دوری بچه ها رو تحمل کنه وبرگشت به خانه ی همسرش،...

 

همیشه نگران بودم ،می دونستم نمی تونه به کسی زنگ بزنه ،سعی می کردم خودم راضی کنم که حتماً حالش خوبه که....خواهر مرجان زنگ زد و گفت "مرجان بیمارستانه" دوباره کتک خورده بود با دسته جارو و کمر بند،همه تنش پر از کبودی وبخیه بود دیگه حتی مدرک پزشکی قانونی هم لازم نبود،مادر شوهرش حاضر شد بیاد دادگاه و شهادت بده که پسرش اولین بارش نیست که عروسش کتک زده ،اما زخم ها گویا بودند و شاهدی بر رنج های مکررش.

بالاخره مرجان بعد از چند سال زندگی پر از درد باپیگیری های وکیل موسسه تونست طلاق بگیره ،وقتی حکم طلاقش صادر شد با یه کیک بزرگ اومد موسسه ،عجیبه چرا باید یه زن یه مادر بعد از طلاق و جدایی از بچه ها جشن بگیره ،کیک بخره و خوشحال باشه!!!

 

گاهی به من زنگ می زنه از برنامه هاش و آینده می گه از بچه هاش و دلتنگی های مادرانش حرف می زنه و گریه می کنه .آخرین باری که با هم حرف زدیم ،گفت دوست داره ، بیاد موسسه تا مددکارمون براش کار پیدا کنه .کاش زنگ نزنه ،سخته که بهش بگم دفتر راهی پلمب شده و....  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:48  توسط زهرا مینویی  |