تبليغاتX
راهی برای رهایی - تلفنهایی که مدام زنگ می خوردند...

راهی برای رهایی

روزنوشتهای اعضای "راهی"

نامش راه توانمند زیستن بود و کارش نجات زنان از دست مردانی که به خیال خودشان صاحب اختیاران ابدی زنان هستند.

 باافرادی فعال و کوشا و دلسوزکه با آمدن هر زن کتک خورده یا آسیب دیده انگار که عضوی از خانواده خودرا دیده اند  برخورد می کردند.

هر روز از ساعت 9 صیح که در دفتر را باز می کردم آرزو می کردم روزی برسد که اشک و درد ناتوانی  از وجود زنان رخت بربندد. با ورود بچه ها می دانستم روزی تازه با دغدغه های جدید آغاز می شود چرا چونکه  دیده بودم مادری سالخورده که گرد پیری بر روی موهایش نشسته بود و تمام  دوران جوانی اش به خیال خامی که فرزندانش عصای پیریش می شونددر نا آگاهی گذرانده بود تمام اندوخته اش ساک کوچک لباسی بود و چشمانی اشک بار که آخرین پناهگاهش را یافته بود. روزی دیگر همسری با چشمانی کبود که زیر عینک دودی پنهان کرده بود تا از پرسش و پاسخ در امان باشد و روزبعد دختری شاید 16 یا 17 ساله با صورتی زیبا  چشمانی براق اما نگاهی هراسان وارد می شود روی صندلی می نشیند و انگار که از خانه تا دفتر را دویده تا حرفی را که آنقدر سنگین و حجیم است که دیگر سینه اش تاب و تحمل آن را ندارد برای ما بگوید بعد  از چند لحطشه می گوید  خانم کجای دنیا دیده اید که برادری  به خواهرش تجاوز کند و  وقتی داشت مابقی حرفهایش را می زد فقط حرکت لبهایش را می دیم و دیگر گوشهایم چیزی نمی شنید .... تا بعد از ظهر تلفن مدام زنگ می خورد . یکی با صدای آهسته انکار که یواشکی تلفن رو برداشته و در گوشه ای از اتاق به دور از چشم همه می گوید الو سلام خانم من الاان توی خونه زندونی هستم شوهر م من را کتک زده و در را به رویم بسته و رفته و بعد با بغضی که احساس می کردم هر آن اگر شکسته شود صدایش فریادی می شود و تا اون سر دنیا می رود می گفت: نمی توانم که بیایم پیش شما خواهش می کنم که تلفنی به من بگید که چه کار کنم و من تلفن را به همکاری که کارش مشاوره حقوقی است وصل می کنم  قبل از اینکه بخواهم خود را جای او بگذارم خط بعدی زنگ می خورد الو سلام خانم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:37  توسط الهه بازدار  |