از آن روز که دفتر " راهی " را پلمپ کردند تا امروز اگر چه اکثر اتفاقاتی که رخ می دادند ، ناخوشایند بودند ، اما در این میان بودند اخباری که شنیدنشان باعث خوشحالی بود و گروه را مصمم تر می کرد در کمک به زنانی که شاید به جز ما پناهی برای خود نیافته بودند . یکی از آن اخبار شادی آفرین ، صدور حکم طلاق برای زینب– ف بود . با هر سختی که بود به کمک واحد مددکاری مؤسسه و دیگر اعضاء موفق شده بودم عسر و حرج او را ثابت و دادگاه را برای صدور حکم متقاعد کنم . روزی که از آخرین جلسه دادگاه خارج شدیم و قاضی تلویحا اعلام کرد که حکم را به نفع ما صادر خواهد کرد، زینب از خوشحالی اشک می ریخت و به همراه پدر و مادر بسیار پیرش ، آنقدر برای اعضای راهی دعا کرد که من نمی دانستم چه واکشنی باید نشان بدهم، ولی باید اقرار کنم اگر من هم جای او بودم ، شادی ام کمتر از او نبود به هر حال هر چه باشد از زندگی با مردی رها شده بود که اگر چه ایرانی نبود اما در پناه برخی قوانین ناکارآمد و بعضا ناقص ما این جرأت را یافته بود که همسر ایرانی خود را به مدت 17 سال به بدترین نحو آزار دهد و آن زن نیز که پرورش یافته خانواده ای سنتی بود در تمام این مدت این رنج را پذیرفته بود اما پس از بستری شدن در بیمارستان از بیم جان خود و فرزندانش ، به مؤسسه آمده بود تا بتواند از این منجلاب بیرون بیاید و امروز حدود 8 ماه از اولین حضور او در " راهی" می گذشت و بالاخره اجازه آزادی صادر شده بود . من نیز اگر چه قلبم از مرور مشکلات بسیاری که آن مرد غیر ایرانی در طول این مدت برای همسرش ، من و بعضی دیگر از اعضاء ایجاد کرده بود به درد می آمد ، اما دیدن اینگونه شادی کردن زینب ، ارزش تحمل آن مسائل را داشت.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:27  توسط هدی عمید
|
