سه شنبه گذشته، بیش از یک ماه پس از بسته شدن دفترمان، که یک سال بود در آن کار و زندگی می کردیم، که کارمان عین زندگیمان بود، توانستیم برویم و آن در پلمب شده را نگاه کنیم. چندین بار تا حوالی دفتر رفته بودیم و دلمان نیامده بود جلوتر برویم. از پله ها که پایین می رفتیم (دفتر این دو سازمان غیر دولتی در زیرزمین بود)، صدای زنگ تلفن راهی گوشمان را پر کرد. ذهنم پر نگرانی شد: هنوز زنگ می زنند، زنی پشت خط است و مشاوره می خواهد، گممان کرده اند... محبوبه گفت: یک لحظه فکر کردم دفتر باز است، زنها، مراجعان راهی زنگ می زنند و منشیتان الان گوشی را بر می دارد و بهشان وقت می دهد. اما واقعیت تنها دری بسته بود با اعلانی بدون مهر و امضا.

پارسال که به این دفتر اسباب کشی کردیم، باغچه ای خشک در وسط حیاط کوچکش داشت که شراره و الهه که با ذوق تر بودند، وقت زیادی صرف کاشتن گل و آب دادن به آن کردند. دیروز، از تاریکی دفتری* که ماموران در لابلای کتابها و جزوه هایش، در میان اوراق پرونده های زنانش، به دنبال "براندازی نرم" می گشتند و نمی یافتند، توانستیم به روشنایی حیاط کوچکمان پا بگذاریم که بنفشه هایش همه گل داده بود؛ زرد و بنفش. به یمن باران بهاری، زنده مانده بود؛ همانطور که ما زنده مانده ایم و باقی. محبوبه، در آن چند لحظه ای که توانستیم باغچه را با هم ببینیم گفت: "این باغچه سمبل ماست، سمبل همه اکتیویستهایی که با وجود تمام سختی ها، راهی برای بقا پیدا می کنند."
*وقتی رسیدم، محبوبه را با 7 مامور، 6 مرد و یک زن، تنها یافتم. پس از دو ساعت تفتیش، آنها حتی چراغها را هم روشن نکرده بودند!
