تبليغاتX
راهی برای رهایی

راهی برای رهایی

روزنوشتهای اعضای "راهی"

تلفنم زنگ می زند. زنی با صدای مستاصل پشت خط است. می گوید: توی اتوبوس برای خانمی بدبختی هایم را تعریف کردم. شماره شما را داد. گفت یک جایی هست که به زنهایی مثل تو مشاوره می دهد، شوهرم تصادف کرده و از کار افتاده با سه تا بچه مانده ام بروم توی خیابان یا... بهش می گویم مدارک شوهرت را بردار و ببر بهزیستی و مستمری بگیر برای خودت و بچه هایت؛ شاید از هیچی بهتر باشد. آنقدر خوشحال می شود که نگو. غصه ام می گیرد برای همه زنهایی که اگر فقط کسی پشت خط بود که بهشان جوابی هرچند کوتاه و ساده بدهد آنقدر احساس تنهایی نمی کردند. غصه ام می گیرد برای خودمان که این روزها اینقدر تنهاییم...کسی پشت خط نیست که به ما مشاوره بدهد؟!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:51  توسط شادی صدر  | 

دیروز ماموران وزارت اطلاعات و ضابطان قوه قضاییه، همانها که دفتر مشترک موسسه راهی و مرکز کارورزی سازمانهای جامعه مدنی را پلمب کرده بودند، آمدند و پلمب را شکستند تا وسایل و اسناد ما را بازرسی و تفتیش کنند و مقدار زیادی از آنها را با خود ببرند. بعد هم دوباره در را قفل کنند و ما را و سئوالهایمان را که "پس کی می توانیم دوباره دفتر را باز کنیم؟" با جواب "معلوم نیست"، به خیابان برانند.

سه شنبه گذشته، بیش از یک ماه پس از بسته شدن دفترمان، که یک سال بود در آن کار و زندگی می کردیم، که کارمان عین زندگیمان بود، توانستیم برویم و آن در پلمب شده را نگاه کنیم. چندین بار تا حوالی دفتر رفته بودیم و دلمان نیامده بود جلوتر برویم. از پله ها که پایین می رفتیم (دفتر این دو سازمان غیر دولتی در زیرزمین بود)، صدای زنگ تلفن راهی گوشمان را پر کرد. ذهنم پر نگرانی شد: هنوز زنگ می زنند، زنی پشت خط است و مشاوره می خواهد، گممان کرده اند... محبوبه گفت: یک لحظه فکر کردم دفتر باز است، زنها، مراجعان راهی زنگ می زنند و منشیتان الان گوشی را بر می دارد و بهشان وقت می دهد. اما واقعیت تنها دری بسته بود با اعلانی بدون مهر و امضا.

 

پارسال که به این دفتر اسباب کشی کردیم، باغچه ای خشک در وسط حیاط کوچکش داشت که شراره و الهه که با ذوق تر بودند، وقت زیادی صرف کاشتن گل و آب دادن به آن کردند. دیروز، از تاریکی دفتری* که ماموران در لابلای کتابها و جزوه هایش، در میان اوراق پرونده های زنانش، به دنبال "براندازی نرم" می گشتند و نمی یافتند، توانستیم به روشنایی حیاط کوچکمان پا بگذاریم که بنفشه هایش همه گل داده بود؛ زرد و بنفش. به یمن باران بهاری، زنده مانده بود؛ همانطور که ما زنده مانده ایم و باقی. محبوبه، در آن چند لحظه ای که توانستیم باغچه را با هم ببینیم گفت: "این باغچه سمبل ماست، سمبل همه اکتیویستهایی که با وجود تمام سختی ها، راهی برای بقا پیدا می کنند."

*وقتی رسیدم، محبوبه را با 7 مامور، 6 مرد و یک زن، تنها یافتم. پس از دو ساعت تفتیش، آنها حتی چراغها را هم روشن نکرده بودند!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:21  توسط شادی صدر  | 

امروز سوسن زنگ زد. خیلی وقت بود گمش کرده بودیم، از وقتی از اوین آزاد شد و به خانه پدرش، جایی که از 14 سالگی برادرش در آن به او تجاوز می کرد برگشت، جایی که سکوت مادر و تایید پدر، سالیان سال وحشت شبهای او را تداوم می بخشید، تا اینکه مردی در زندگیش پیدا شد که می گفت دوستش دارد و سایه سنگین برادر را از سر او کوتاه می کند که کرد اما وقتی او و سوسن به اتهام رابطه نامشروع دستگیر شدند، تجاوز سالیان سال برادر شد موضوع اتهامی سنگین: "زنای با محارم". وقتی سوسن را در اوین یافتیم، مجازات اعدام در انتظارش بود. وکلای عضو "راهی" همه تلاششان را کردند و سوسن از اعدام نجات یافت اما زندگی سر سازش با او نداشت. درست زمانی که به دنبال پیدا کردن کار و پول اندکی بودیم برای شروع زندگی مشترک سوسن با مردی که دوست داشت، فهمیدیم آن مرد زن دارد و بچه. همان وقتها بود که خود سوسن هم گم شد و دیگر حتی خانواده اش نمی دانستند کجا رفته تا اینکه شش ماه پیش دیدمش. در بنیاد "خیریه امید مهر" داشت آموزش کامپیوتر می دید. نفسی از سر آسودگی خیال کشیدم. اما امروز صدای سوسن زنگ شاد روزی را که پشت کامپیوتر دیدمش نداشت. گفت: "یک ساله صیغه مردی شده ام که خیلی کتکم می زند، الان پنج شش ماه از اون یه سال می گذره، می خوام طلاق بگیرم، چکار کنم؟" برایش توضیح دادم که ازدواج موقت طلاق ندارد و زنی که صیغه می شود هیچ راهی برای خلاصی از این رابطه "مشروع" ندارد مگر اینکه مرد، باقیمانده مدت را به او ببخشد و یا اینکه زمان تعیین شده به پایان برسد. با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت: "نمی شود، راضی نمی شود، تازه می خواهد مدت را تمدید کند." پرسیدم :"کجایی؟" گفت: "خانه خودمان. چند روز است آمده ام خانه خودمان." گفتم: "همانجا بمان تا مدت یک سال تمام شود. راه دیگری نداری." و با خودم فکر کردم: خانه ای با مردی که کتک می زند، خانه ای دیگر با مردی که تجاوز می کرده است؛ خانه سوسن کجاست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:35  توسط شادی صدر  |