تبليغاتX
راهی برای رهایی

راهی برای رهایی

روزنوشتهای اعضای "راهی"

تلفنم زنگ می زند. زنی با صدای مستاصل پشت خط است. می گوید: توی اتوبوس برای خانمی بدبختی هایم را تعریف کردم. شماره شما را داد. گفت یک جایی هست که به زنهایی مثل تو مشاوره می دهد، شوهرم تصادف کرده و از کار افتاده با سه تا بچه مانده ام بروم توی خیابان یا... بهش می گویم مدارک شوهرت را بردار و ببر بهزیستی و مستمری بگیر برای خودت و بچه هایت؛ شاید از هیچی بهتر باشد. آنقدر خوشحال می شود که نگو. غصه ام می گیرد برای همه زنهایی که اگر فقط کسی پشت خط بود که بهشان جوابی هرچند کوتاه و ساده بدهد آنقدر احساس تنهایی نمی کردند. غصه ام می گیرد برای خودمان که این روزها اینقدر تنهاییم...کسی پشت خط نیست که به ما مشاوره بدهد؟!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:51  توسط شادی صدر  | 

نامش راه توانمند زیستن بود و کارش نجات زنان از دست مردانی که به خیال خودشان صاحب اختیاران ابدی زنان هستند.

 باافرادی فعال و کوشا و دلسوزکه با آمدن هر زن کتک خورده یا آسیب دیده انگار که عضوی از خانواده خودرا دیده اند  برخورد می کردند.

هر روز از ساعت 9 صیح که در دفتر را باز می کردم آرزو می کردم روزی برسد که اشک و درد ناتوانی  از وجود زنان رخت بربندد. با ورود بچه ها می دانستم روزی تازه با دغدغه های جدید آغاز می شود چرا چونکه  دیده بودم مادری سالخورده که گرد پیری بر روی موهایش نشسته بود و تمام  دوران جوانی اش به خیال خامی که فرزندانش عصای پیریش می شونددر نا آگاهی گذرانده بود تمام اندوخته اش ساک کوچک لباسی بود و چشمانی اشک بار که آخرین پناهگاهش را یافته بود. روزی دیگر همسری با چشمانی کبود که زیر عینک دودی پنهان کرده بود تا از پرسش و پاسخ در امان باشد و روزبعد دختری شاید 16 یا 17 ساله با صورتی زیبا  چشمانی براق اما نگاهی هراسان وارد می شود روی صندلی می نشیند و انگار که از خانه تا دفتر را دویده تا حرفی را که آنقدر سنگین و حجیم است که دیگر سینه اش تاب و تحمل آن را ندارد برای ما بگوید بعد  از چند لحطشه می گوید  خانم کجای دنیا دیده اید که برادری  به خواهرش تجاوز کند و  وقتی داشت مابقی حرفهایش را می زد فقط حرکت لبهایش را می دیم و دیگر گوشهایم چیزی نمی شنید .... تا بعد از ظهر تلفن مدام زنگ می خورد . یکی با صدای آهسته انکار که یواشکی تلفن رو برداشته و در گوشه ای از اتاق به دور از چشم همه می گوید الو سلام خانم من الاان توی خونه زندونی هستم شوهر م من را کتک زده و در را به رویم بسته و رفته و بعد با بغضی که احساس می کردم هر آن اگر شکسته شود صدایش فریادی می شود و تا اون سر دنیا می رود می گفت: نمی توانم که بیایم پیش شما خواهش می کنم که تلفنی به من بگید که چه کار کنم و من تلفن را به همکاری که کارش مشاوره حقوقی است وصل می کنم  قبل از اینکه بخواهم خود را جای او بگذارم خط بعدی زنگ می خورد الو سلام خانم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:37  توسط الهه بازدار  | 

از آن روز که دفتر " راهی " را پلمپ کردند تا امروز اگر چه اکثر اتفاقاتی که رخ می دادند ، ناخوشایند بودند ، اما در این میان بودند اخباری که شنیدنشان باعث خوشحالی بود و گروه را مصمم تر می کرد در کمک به زنانی که شاید به جز ما پناهی برای خود نیافته بودند . یکی از آن اخبار شادی آفرین ، صدور حکم طلاق برای زینب– ف بود . با هر سختی که بود به کمک واحد مددکاری مؤسسه و دیگر اعضاء موفق شده بودم عسر و حرج او را  ثابت و دادگاه را برای صدور حکم متقاعد کنم . روزی که از آخرین جلسه دادگاه  خارج  شدیم و قاضی تلویحا  اعلام کرد که حکم را به نفع ما صادر خواهد کرد، زینب از خوشحالی اشک می ریخت و به همراه پدر و مادر بسیار پیرش ، آنقدر برای اعضای راهی دعا کرد که من نمی دانستم چه واکشنی باید نشان بدهم، ولی باید اقرار کنم اگر من هم جای او بودم ، شادی ام کمتر از او نبود به هر حال هر چه باشد از زندگی با مردی رها شده بود که اگر چه ایرانی نبود اما در پناه برخی قوانین ناکارآمد و بعضا ناقص ما این جرأت را یافته بود که همسر ایرانی خود را به مدت 17 سال به بدترین نحو آزار دهد و آن زن نیز که پرورش یافته خانواده ای سنتی بود در تمام این مدت این رنج را  پذیرفته بود اما پس از بستری شدن در بیمارستان از بیم جان خود و فرزندانش ، به مؤسسه آمده بود تا بتواند از این منجلاب بیرون بیاید و امروز حدود 8 ماه از اولین حضور او در " راهی" می گذشت و بالاخره اجازه آزادی صادر شده بود . من نیز اگر چه قلبم از مرور مشکلات بسیاری که آن مرد غیر ایرانی در طول این مدت برای همسرش ، من و بعضی دیگر از اعضاء ایجاد کرده بود  به درد می آمد ، اما دیدن اینگونه شادی کردن زینب ، ارزش تحمل آن مسائل را داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:27  توسط هدی عمید  | 

مطلب شادی را که در مورد تفتیش و بازرسی راهی نوشته بود، خواندم .نمیتوانم انکار کنم که نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. آلان هم که مینویسم خیلی دارم خودم را کنترل میکنم که اشکهام پایین نیاد ...زمستان سال ۸۴ که به ایران برگشتم. به خیلی از سازمانهای غیردولتی و دولتی، دانشگاهی رفتم که داوطلبانه کار کنم.حقوق بشر خوانده بودم و داغ بودم برای اینکه انچه که تئوری یاد گرفته بودم را در عمل تمرین کنم.. هر جا که رفتم به  یک مانع یا معذوریتی از طرف انها بر میخوردم که من را دلسرد و نا امید میکرد، تا اینکه با شادی قرار گذاشتم که ببینم  چه کاری از دست من بر میاد در راهی بکنم.به غیراز محیط دوستانه راهی وخوشامدگویی گرم شادی،  دیدن اینکه چه کارهایی آنها برای زنان جامعه ایران میکردند بیش از همه چیزجذبم کرد. اینکه چطور خالصانه و بی پروا خودشان را به هر دری میزدند که مثلا یک زن خشونت دیده بتواند طلاقش را بگیرد یا دختری که مورد تجاوز قرار گرفته از اعدام نجات پیدا کند..برای چه کس مهم بود که بر فرض مثال ....اعدام شود جز خانواده راهی ! راهی بود که با تمام وجود قلبش برای زنان ستم دیده ای که  بخاطر تبعیض و بی عدالتی زجر مکشیدند،میتپید. به جرأت میتوانم بگویم که تنها سازمان حقوق بشر زنان در کل ایران بود که همه جوره در خدمت زنان خشونت دیده از اجتماع و قانون بود.  تلاشهای همیشگی شادی و بقیه برای احقاق حققو زنان  به من امید داد.راهی شد محل آرزوهای من و شادی شد الگوی پایداری و استقامت و امیدواری که تا الان رسالت و هدفش را برای زندگی تحسین کرده ام..

بستن راهی، گرفتن کاری که به اعضایش امید زندگی کردن میداد و تغذیه روحشان میکرد برای من مثل این است که عزیزی را از دست داده ام. درست است که جسم راهی محبوس کرده اند ولی روحهای آزادش  در تحقق بخشیدن به اهداف و آرزوهای  راهی پابرجا و با استوار اند. به امید شادی و پایداری راهی و تمام حامیانش.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:10  توسط زهرا سعیدزاده  | 

یادم نیست چندمین روز تعطیلات سال نو بود که "مرجان "زنگ زد ،برای تبریک عید هر بار که زنگ می زنه ،آهنگ صداش سر حال تر از قبله و با خوشحالی خبر می ده که تونسته بدون کابوس یکی دو ساعتی بخوابه...

مرجان ،از معدود مراجعینی بود که تصویر اولین نگاهش خیلی خوب تو ذهنم حک شد،نگاهی نگران،ناامید،پر از درد،رنج وتلخی،دختری که دقیقاً هم سن خودم بود ولی با دو تا بچه زمانی که من هنوز تصویری از زندگی مشترک نداشتم.

وقتی حرف می زد نگاهش به در بودومنتظربود هر لحظه شوهرش از راه برسه،می گفت اجازه نداره تنهایی وبدون اجازه ی شوهرش بیرون بره،با کمک خواهر شوهرش تونسته بودبیاد موسسه ومی خواست بدونه ما می تونیم براش کاری کنیم .شوهرش معتادبود،شیشه و کراک می کشید،شکاک بود ومدام تصور می کرد،مرجان با همه ی مردهای اطراف رابطه داره.

 

کتک زیاد خورده بود ولی هیچ وقت پزشکی قانونی نرفته بود و مثل خیلی از زنهای دیگه هیچ شاهدی برای ضرب و شتم نداشت "هیچ کس دوست نداره،وقتی کتک می خوره،تحقیر می شه و فحش می شنوه ،چشمهای غریبه شاهد باشه" این استدلال همه زنایی که مثل مرجان بارها کتک خوردن وهر بار بیشتر سعی کردن تا از دیگران پنهان کنن.

قهرهای مکررش فایده ای نداشته وهر بار با دخالتهای اطرافیان مجبور شده بود آشتی کنه. انقدراز همسرش می ترسید که جرات نداشت شکایت کنه وبدون وکیل دادگاه بره،وقتی من گزارش پرونده اش را در جلسه هفتگی خوندم،همه پذیرفتن که مرجان باید وکیل داشته باشه. با انتخاب وکیل ،پرونده ی مرجان با روند خوبی در دادگاه پیش می رفت اما مرجان نتونست دوری بچه ها رو تحمل کنه وبرگشت به خانه ی همسرش،...

 

همیشه نگران بودم ،می دونستم نمی تونه به کسی زنگ بزنه ،سعی می کردم خودم راضی کنم که حتماً حالش خوبه که....خواهر مرجان زنگ زد و گفت "مرجان بیمارستانه" دوباره کتک خورده بود با دسته جارو و کمر بند،همه تنش پر از کبودی وبخیه بود دیگه حتی مدرک پزشکی قانونی هم لازم نبود،مادر شوهرش حاضر شد بیاد دادگاه و شهادت بده که پسرش اولین بارش نیست که عروسش کتک زده ،اما زخم ها گویا بودند و شاهدی بر رنج های مکررش.

بالاخره مرجان بعد از چند سال زندگی پر از درد باپیگیری های وکیل موسسه تونست طلاق بگیره ،وقتی حکم طلاقش صادر شد با یه کیک بزرگ اومد موسسه ،عجیبه چرا باید یه زن یه مادر بعد از طلاق و جدایی از بچه ها جشن بگیره ،کیک بخره و خوشحال باشه!!!

 

گاهی به من زنگ می زنه از برنامه هاش و آینده می گه از بچه هاش و دلتنگی های مادرانش حرف می زنه و گریه می کنه .آخرین باری که با هم حرف زدیم ،گفت دوست داره ، بیاد موسسه تا مددکارمون براش کار پیدا کنه .کاش زنگ نزنه ،سخته که بهش بگم دفتر راهی پلمب شده و....  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:48  توسط زهرا مینویی  | 

دیروز ماموران وزارت اطلاعات و ضابطان قوه قضاییه، همانها که دفتر مشترک موسسه راهی و مرکز کارورزی سازمانهای جامعه مدنی را پلمب کرده بودند، آمدند و پلمب را شکستند تا وسایل و اسناد ما را بازرسی و تفتیش کنند و مقدار زیادی از آنها را با خود ببرند. بعد هم دوباره در را قفل کنند و ما را و سئوالهایمان را که "پس کی می توانیم دوباره دفتر را باز کنیم؟" با جواب "معلوم نیست"، به خیابان برانند.

سه شنبه گذشته، بیش از یک ماه پس از بسته شدن دفترمان، که یک سال بود در آن کار و زندگی می کردیم، که کارمان عین زندگیمان بود، توانستیم برویم و آن در پلمب شده را نگاه کنیم. چندین بار تا حوالی دفتر رفته بودیم و دلمان نیامده بود جلوتر برویم. از پله ها که پایین می رفتیم (دفتر این دو سازمان غیر دولتی در زیرزمین بود)، صدای زنگ تلفن راهی گوشمان را پر کرد. ذهنم پر نگرانی شد: هنوز زنگ می زنند، زنی پشت خط است و مشاوره می خواهد، گممان کرده اند... محبوبه گفت: یک لحظه فکر کردم دفتر باز است، زنها، مراجعان راهی زنگ می زنند و منشیتان الان گوشی را بر می دارد و بهشان وقت می دهد. اما واقعیت تنها دری بسته بود با اعلانی بدون مهر و امضا.

 

پارسال که به این دفتر اسباب کشی کردیم، باغچه ای خشک در وسط حیاط کوچکش داشت که شراره و الهه که با ذوق تر بودند، وقت زیادی صرف کاشتن گل و آب دادن به آن کردند. دیروز، از تاریکی دفتری* که ماموران در لابلای کتابها و جزوه هایش، در میان اوراق پرونده های زنانش، به دنبال "براندازی نرم" می گشتند و نمی یافتند، توانستیم به روشنایی حیاط کوچکمان پا بگذاریم که بنفشه هایش همه گل داده بود؛ زرد و بنفش. به یمن باران بهاری، زنده مانده بود؛ همانطور که ما زنده مانده ایم و باقی. محبوبه، در آن چند لحظه ای که توانستیم باغچه را با هم ببینیم گفت: "این باغچه سمبل ماست، سمبل همه اکتیویستهایی که با وجود تمام سختی ها، راهی برای بقا پیدا می کنند."

*وقتی رسیدم، محبوبه را با 7 مامور، 6 مرد و یک زن، تنها یافتم. پس از دو ساعت تفتیش، آنها حتی چراغها را هم روشن نکرده بودند!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:21  توسط شادی صدر  | 

چهارمین روزاردیبهشت ماه؛ تقریبا سه یا چهار ماه می شد که مشاوره نداده بودم و امروز حس خوبی داشتم چون دوباره فکر کردم می توانم کمک کنم. یک سال از من کوچکتر بود ولی خیلی کوچکتر از سنش به نظر می آمد. می گفت سه سال است که ازدواج کرده . از اول که آمد توی اتاق می خندید و آدامس می جوید - از اینکه گریه کند فرار می کرد- می گفت شوهرش می خواهد طلاقش بدهد و او نمی خواهد. اوایل زندگی چند بار کتک خورده بود و با لبخندش می گفت که طبیعی بوده! بعد از نیم ساعت حرف زدن تازه بغضش ترکید و گریه کرد...گفتن به هر حال قانون بهش اجازه داده هروقت بخواهد بتواند طلاق بدهد و تو فقط می توانی مهریه را ازش بگیری. سعی کردم متقاعدش کنم مشاوره خانواده برود برای اینکه بتواند با زور قانون کنار بیاید چون هیچ راهی برای گرفتن حقش که در این سه سال تمام سعیش را برای آن کرده بود ندارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:1  توسط الهام فهیمی  | 

امروز سوسن زنگ زد. خیلی وقت بود گمش کرده بودیم، از وقتی از اوین آزاد شد و به خانه پدرش، جایی که از 14 سالگی برادرش در آن به او تجاوز می کرد برگشت، جایی که سکوت مادر و تایید پدر، سالیان سال وحشت شبهای او را تداوم می بخشید، تا اینکه مردی در زندگیش پیدا شد که می گفت دوستش دارد و سایه سنگین برادر را از سر او کوتاه می کند که کرد اما وقتی او و سوسن به اتهام رابطه نامشروع دستگیر شدند، تجاوز سالیان سال برادر شد موضوع اتهامی سنگین: "زنای با محارم". وقتی سوسن را در اوین یافتیم، مجازات اعدام در انتظارش بود. وکلای عضو "راهی" همه تلاششان را کردند و سوسن از اعدام نجات یافت اما زندگی سر سازش با او نداشت. درست زمانی که به دنبال پیدا کردن کار و پول اندکی بودیم برای شروع زندگی مشترک سوسن با مردی که دوست داشت، فهمیدیم آن مرد زن دارد و بچه. همان وقتها بود که خود سوسن هم گم شد و دیگر حتی خانواده اش نمی دانستند کجا رفته تا اینکه شش ماه پیش دیدمش. در بنیاد "خیریه امید مهر" داشت آموزش کامپیوتر می دید. نفسی از سر آسودگی خیال کشیدم. اما امروز صدای سوسن زنگ شاد روزی را که پشت کامپیوتر دیدمش نداشت. گفت: "یک ساله صیغه مردی شده ام که خیلی کتکم می زند، الان پنج شش ماه از اون یه سال می گذره، می خوام طلاق بگیرم، چکار کنم؟" برایش توضیح دادم که ازدواج موقت طلاق ندارد و زنی که صیغه می شود هیچ راهی برای خلاصی از این رابطه "مشروع" ندارد مگر اینکه مرد، باقیمانده مدت را به او ببخشد و یا اینکه زمان تعیین شده به پایان برسد. با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت: "نمی شود، راضی نمی شود، تازه می خواهد مدت را تمدید کند." پرسیدم :"کجایی؟" گفت: "خانه خودمان. چند روز است آمده ام خانه خودمان." گفتم: "همانجا بمان تا مدت یک سال تمام شود. راه دیگری نداری." و با خودم فکر کردم: خانه ای با مردی که کتک می زند، خانه ای دیگر با مردی که تجاوز می کرده است؛ خانه سوسن کجاست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:35  توسط شادی صدر  | 

زنی که رو به روی من نشسته بود مثل خیلی از زنهای دیگه کتک خورده بود، تحقیر شده بود، از خونه بیرونش کرده بودند و همه درآمدش در زندگی مشترکشان خرج شده بود و حالا هیچ پس اندازی نداشت. حالا که چندماهی است منزل پدر و مادرش زندگی می کند، همسرش مدام تلفنی تهدیدش می کند که به محل کارش خواهد آمد و آبرویش را می برد.
گفتم یه فرق بزرگ. زن بی پناه که به دنبال راهی برای طلاق بود و خاضر بود از مهریه و همه حق و حقوق مالی اش بگذرد حتی حلقه ازدواجش را هم خودش خریده بود!
چند روزه که دارم فکر می کنم آیا او می تواند از شوهرش جدا شود؟ آخه مثل بقیه زنها هیچ مدرکی برای اثبات حرفهایش در دادگاه نداشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:50  توسط زهرا مینویی  | 

وقتی به حکم دادسرای انقلاب تهران، درهای موسسه "راه توانمندزیستن" که ما و همه به نام "راهی" می شناختیمش بسته شد می دانستیم که کار راهی برای هیچیک از ما پایان نیافته است. می دانستیم زنانی که "راهی" تنها راهشان بوده برای حل مشکلات بی پایان زندگی، عذر ما را برای کم کاری و تعطیلی نمی پذیرند زیرا ما در سه سال کار خود به خودمان و به آنها نشان داده بودیم که با وجود همه بن بستهای قانونی، بالاخره راهی برای رهایی پیدا می شود؛ نمی توانستیم خلاف خودمان عمل کنیم. این بود که در تعطیلات عید جلسه ای گذاشتیم و این اطلاعیه حاصل آن جلسه بود:

 «راهي»  براي زيستن ؛ اين سرودي است كه از ازل خوانده اند و تا ابد نيز مي خوانند .

و ما نيز « راهي » ساختيم براي رهايي  زنان از ظلم و تبعيض .
« راهي برا ي توانمند زيستن .»

و چه بسيارند رهروان اين راه ، كه تاب تحمل ظلم و تبعيض را ندارند .

تلاش در زمينه رفع تبعيضات ناروا ( بند 9 اصل سوم قانون اساسي ) و مشاركت در تعيين سرنوشت خويش ( بند 8 اصل سوم قانون اساسي )و تامين حقوق همه جانبه افراد و ايجاد امنيت قضايي عادلانه ( بند 14 اصل سوم قانون اساسي ) پايه هاي بنياديني بود كه بر مبناي آن حركت خود را آغاز كرديم و مهمترين مشغله خود را حراست از اين اصول قرار داديم تا بتوانيم كرامت و ارزش والاي انساني و آزادي توام با مسئوليت او را تثبيت كنيم .( بند 6 اصل دوم قانون اساسي ) و بر مبناي اصل 28 قانون اساسي كه حق آزادي انتخاب شغل را يكي از آزاديهاي مشروع بشريت قلمداد كرده است آرمان خويش را با كار در آميختيم .

و اكنون به موجب اصل نهم قانون اساسي پذيرفتني نيست كه هيچ فرد يا گروه يا مقامي به نام حفظ استقلال و امنيت كشور آزاديهاي مشروع ما را هر چند با وضع قوانين و مقررات سلب كند .

 از اينرو ضمن ابراز اعتراض به پلمپ غير قانوني « موسسه راهي » که باعث محروميت بيش از پانصد زن آسيب ديده يا در معرض آسيب از خدماتي خواهد شد که براي حل مشکلاتشان ضروري است،  اعلام مي داريم كه اين موسسه همچنان فعال بوده و از بيستم فروردين ماه سال يكهزار و سيصد و هشتاد و شش آماده ارائه خدمات و مشاوره هاي حقوقي به زنان مي باشد .

براي استفاده از خدمات «‌راهي » موقتا تا رفع پلمپ اين موسسه با شماره هاي زير تماس گرفته تا پس از تعيين ساعت ملاقات ، خدمات حقوقي رايگان توسط وکلاي داوطلب به شما ارائه شود .
 
09329182795
09126998629

***

این وبلاگ را راه انداخته ایم برای اینکه نشان دهیم زمان برای ما در 23 اسفند 85 و با پلمب دفتر موسسه متوقف نشده است. "راهی" همچنان وجود دارد و این وبلاگ، گزارش کار ماست در روزهای این سال سخت که می خواهیم آن را با شما شریک شویم. به "راهی" خوش آمدید.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:8  توسط راهی  |